+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت12:33توسط علیرضا |
لارشفــو کو
حیـله و خیـانت اغـلب از افــراد ناتــوان سر می زنــد.
+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت12:30توسط علیرضا |
آلـبرت ایـنشـتـین
اگر انسان ها در طول عمر خويش ميزان كاركرد مغزشان يك ميليونيوم معده شان بود اكنون كره زمين تعريف ديگري داشت.
+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت12:29توسط علیرضا |
همیشه یک اتفاق کاملن ساده
معادلات کاملن پیچیده را به هم می ریزد
+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت12:39توسط علیرضا |
جامه های شهری ام را ترک گفته ام چون مجبورم می کرد زیاده باوقار باشم
+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت12:25توسط علیرضا |
گروس عبدالملکیان
+نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت11:30توسط علیرضا |
آهای
قنات
چشمه
رود
دریا
اقیانوس
شما ندیده ونتیجه ی
چشمان منید
+نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت11:25توسط علیرضا |
تو پشت به پشتم ده و- بی دغدغه – بگذار
تا هردو جهان داشته باشد سر جنگم!
+نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت11:22توسط علیرضا |
- شاعر مهمل گو -
شاعري مهمل گو پيش جامي مي گفت :
« چون به خانه كعبه رسيدم ديوان شعر خود را از براي تيمن و تبرك در حجرالاسود ماليدم . »
جامي گفت : « اگر در آب زمزم مي ماليدي بهتر بود ! »
+نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت11:21توسط علیرضا |
عجب
جدیداً بیلبوردهای تبلیغاتی شرکت گاز رو دیدید؟! رویشان نوشته شده"در مصرف گاز روزی «یک متر مربع» صرفه جویی کنید!"دیگه هر کودکی میدونه واحد گاز متر مکعبه ، نه متر مربع!!! من واقعا نگرانم!...این طیف بی سوادی داره زیادی وسیع میشه ها !
+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت17:11توسط علیرضا |
پر توان باش
تا کائنات...
از دریغ داشتن تو
خجل شوند....
همه من...
+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت11:56توسط علیرضا |
ناز انگشتای بارون "تو" باغم می کنه!
این بغض همیشگی ما انگار پایانی ندارد...
من عجیب به تنهایی خود مغرور بودم و هستم ...
اما بی دلیل حس می کنم غرور هم چیز مزخرفی است وقتی نیاز به ۲ گوش دارم و ۲ شانه و کلی ۲تا و یکی دیگر.
و غرورم به حماقتم جانانه و از ته دل می خندد که چطور با یک صدا درددل می کنم و به یک غایب شیطون کوچولو وابسته شده ام.
من به کجا می روم؟
نه خدایا مرا به کجا می بری؟
من همانم که به دلتنگی های یک شاعر که به عکسی دلخوش بود می خندیدم و به آنکه تا اویش نمی خوابید /نمی خوابید ریشخند می زدم.
اما انگار خدا که همه ی شکایتم به او این بود که چرا مرا تنها در میان این همه مشکل رها کرده مرا با صدایی آشنا کرده که به صدا بگویم و با یک سر به هوای کوچک خوش باشم.
اما دوست دارم این حالم را...
هرچند حسی به من می گوید این سر به هوا هنوز دلش جای دیگری است.
همین
همی
ن
+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت11:43توسط علیرضا |


